تبليغاتX
به همین سادگی
 

میروم

بالاخره میروم

شاید همین امروز

باور کن

...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : باور کن

 

 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 |
 

...

وتو اینجا نیستی،

و من با پاییز چه کنم؟

...

نوشته شده توسط در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 |
پشت کردم رو به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم دم افطار وقتی صدای ربنا به گوشم میرسه همه چیزو فراموش میکنمو خوشحال میشم از بندگیم که امروز رو هم تونستم برای تو روزه ی جسم و جان باشم ... با صدای ربنا تو رو حس میکنم ربی ... الهی شکرت.
نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم مرداد 1390 |

وقتایی که حالم تو گذشته گم میشه،

از کنار یه سری ادما که رد میشه،مثل همیشه سرگیجه میگیره.


دلت برای من میسوزه؟!

دلت برای من میسوزه که برای بوی تعفن تو به زمین نشسته م؟


- کدوم رو داری میبینی؟

این زانو زدن؟

یا این تهوع رو؟


نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 |
نگاهم کرد 

با همان لبخند مهربان همیشگی

زیر لب گفت:

جوری باش که

از اون بالا نگاهت میکنم

                     کیف کنم

                         

نوشته شده توسط در جمعه نهم اردیبهشت 1390 |

 نفس میکشم


نفسی  توی اب یا دود غلیظ


خفقان اور تر 


سنگین تر


نفس بکش


دوست دارم نفس بکشم


...



نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم فروردین 1390 |

حسابی اینجا داره خاک میخوره

شاید هم خودم...

برای 90 مینویسم 


"خدای مهربان"


               صبر ، رضایت

               امید، هدایت

               ارامش حقیقی

               ایمان پایدار

               و یار و همدم خوب


به همه ی ما عطا کن

که تو توانایی و مهربان خدایم.


 


نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 |

عمری گداختن از غم نبودن کسی که،

تا بود،

از غم نبودن تو میگداخت

...

نوشته شده توسط در یکشنبه دهم بهمن 1389 |

ای کاش فقط الان اینجا بودی و ازم میپرسیدی:

چه طوری؟

منم همه ی خاطرات گذشته رو ،و روزهایی که رفتی با همه ی حس و حالهاش رو، و تمام اتفاقایی

که داره میافته رو فراموش کنم و بغضمو قورت بدم و چشمام رو ببندم و بهت بگم:

خوبم، "تو" چه طوری؟

....

و بعد من اروم و ساکت به حرفات گوش بدم و به قول خودت بهت ارامش بدم.

....

اما نه ،تو خیلی وقته که اینجا نیستی

....

نوشته شده توسط در جمعه سوم دی 1389 |

صدای بوق هشدار سرعت بالای 120 مدام تو گوشمه

به سرعت نگاه نمیکنم   

ماشینارو نگاه نمیکنم

از لحظه ای که صورتت رو که توی این چند وقته انقدر شکسته شده رو

توی اینه دیدم که چقدر معصومانه اشک میریختی اعصابم ریخت بهم

بغض کردم

بغض کردم

ترسیدم صدای حالم رو بشنوی

دارم خفه میشم

اشک ریختم 

امشب شام غریبانه

کاش بیشتر میموندیم و من اون یکی روضه رو هم میرفتم

دلم گرفته

بهش احتیاج دارم

وقتی دعاهای اخر رو میگفتیم... حالم بد شد

حالم خیلی بد شد

یاد تو افتادم

اشکام بیمهابا میریختن

چراغارو روشن کردن اما من تازه اول اشک ریختنم بود

هوا خشکه و سرد

بدنم میلرزه

کنارت اشک ریختم، مثل همیشه بیصدا که نکنه یه وقت ناراحت شی

پا به پا حست کردم

شکستم

خورد شدم

صدای بوق هشدار از تو سرم نمیاد بیرون

به گوشیم نگاه میکنم

تو فکر کسیم که دلداریم بده

نه، فقط باهاش حرف بزنم

نه ،فقط بدونم میتونه پیشم باشه

بودنش دلمو خوش کنه

هیچ کس تو ذهنم راضیم نمیکنه که بهش زنگ بزنم

اصلا چه فایده

چیکار میتونه کنه؟!

باز نگامو میبرم به اسمون

تو، باش فقط

همه ی اینا میگذرن

میدونم

میدونم که میبینیم

داری میبینی

سردمه

هوا خوب نیست

شاید حالم خوب نیست

2ماه نشده که از عمل قبلیمون گذشته

فردا باز وقت عمل برات میخوان بذارن

سرم داره میترکه

این همه تو این شبا دعا کردم

دعات کردم

ازت خواهش کردم خدایم

التماست کردم

و التماست کردم

اشک ریختم

زار زدم

همه ی امیدمی

همه ی امیدمه

چرا چراغای کنار اتوبان تموم نمیشه

چرا این جاده به اخر نمیرسه

اشک نریز فدات بشم

دارم میشکنم

نکنه کم بیارم

نگران نباش کلی پادرمیونی گذاشتم پیش خدا

دارم خفه میشم

دلشوره دارم

صدای بوق کیلومتر تموم نمیشه


...

نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم آذر 1389 |

هرچه داشتیم از دستمان بگرفت

و به جای ان همه، 

جز (دستبندی دیگر) هیچ نداد ...

نوشته شده توسط در سه شنبه دوم آذر 1389 |
برای کسی که ناله نیز نمیتواند، که حلقوم فریاد ندارد، قلب عصیان ندارد چه میگویم؟ حتی نمیتواند بلرزد ، اخم کند، نمیتواند در این خلوت مرگبار تنهایی، حتی بر پیشانیش مشت بزند، نمیتواند تحمل کند ، نمیتواند... بگرید... نمیدانی برای یک اسکلت درد کشیدن چگونه سخت است ! تا کجا سخت است! درد کشیدن چه سخت است ...
نوشته شده توسط در جمعه سی ام مهر 1389 |
دنیا چو حباب است ، و لیکن چه حباب نی بر سر اب ، بلکه بر روی سراب ان هم چه سراب، انکه بینند به خواب وان خواب چه خواب ،خواب بد مست خراب
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 |
 

بوی پاییز و نم بارون عصر یخ زدش میپیچه توی سرم 

چشام به بارون و گوشام به صداشو 

همه ی حواسم پیشه علامت سوال هاس

میگن وقتی بارون میاد دعا کنم

وقت رحمته

چشام بسته س 

هنوز حواسم پیش علامت سوال هاس 

دعا کنم؟

دعا یعنی چی؟

یعنی تورو خواستن؟ یا نه خواستن ؟

وقت رحمته باید حواسم رو جمع کنم....

هنوز حواسم پیش علامت سوال هاس

...

may every one day

...

نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم مهر 1389 |

_ قدرت درد


   _ اعجاز دل


_هدایت نیاز


   _ فقر روح


_ایمان


    _ اعتماد


_سکوت 

   

        _  " ... "

نوشته شده توسط در سه شنبه سی ام شهریور 1389 |

اه امان از این زمان

زمانی که دیگه برد توان از این زبان !


پ.ن. واضحه که بدون شرحه


نوشته شده توسط در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 |

 تو هم درگیر تشویشی؟ مثل حالی که من دارم


هوای خونه دیگه اون هوا نیست 

    این جا ابریه اما دیگه بارون روی سرمون نمی باره

    این جا تنها صدا  صدای رعده و برقه 

بارون و اشک و دریا دیگه با اینجا غریبن

     میگن بغضی که بشکنه اعتراض نیست التماسه


چی شده! که پری از رفتن از این خونه؟ 

امسال پای هفت سینمون اگه سبزه  و سکه نبود اما جاش سکوت و (صبر) و سیگار گذاشتیم و 

سیب رو توی دستامون با اشک چشم بو میکردیم ...


اینجا اگه بارون رحمت نیباره اما بارون شکوه خیلی میباره


به یاد میارم که زمانی نه خیلی دور خیلیا هنوز در کنارمون بودن و خیلی اتفاقا هنوز نیفتاده بود خیلی چیزا 

هنوز فهمیده نشده بود

*نمیدونم هنوز!!! (خیلی) اتفاقا افتاده ؟! یا هنوز خیلی (اتفاقا )نیفتاده ؟! ...


تو از رگ گردن به ما نزدیک تری من اینو میدونم ...




 

نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 |

 اندوهی که چیست؟

حسد یا حسرت

اه که دو حرف چه احساس عمیقی 

با خود میاورند!

و من از احساس متنفرم ... 



حس هایم را گم کرده ام؟!

ایا ورای حس هایم خودم را گم نکرده ام؟!

...

نوشته شده توسط در پنجشنبه ششم خرداد 1389 |

کاش بودن و نبودنمون

با هم همعنی نمیشد

کاش ادمها معنی یکیشو لا اقل میفهمیدن

بودنمون 

یا نبودنمون رو ...


نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 |
 

چه کودکانه عاشق شد ،

      چه ساده باور کرد ،

            چه صادقانه وفادار ماند ،

                  و چه حسرت زده زیست ...

 

میبینی عزیز، تا حالا خوب به چهره ش خیره شدی؟ تاحالا اونو دیدی؟ هنوز ناباورانه انتظار

میکشه. انتظاری بیهوده یا ...

نمیدونم، من که از کارهای اون سر درنمیارم، تو به او بنگر شاید حال او را دریابی.

 ــ بهش نگاه کردم.چیزی جز موهای مشکی بلندی که روی شونه هاش ازادانه حرکت

میکردن ، دو چشم تیله ای مشکی که منتظرانه به پنجره و بارون بهاری خیره شده بودن ،

با ابروهای مشکی که مثل قابی چشمای مظلومش رو دربر گرفته و جسم ظریفش ،

چیز دیگه ای نمیدیدم.

شاید در ورای چهره ش دنبال چیز دیگه ای بودم ...

اما من از اون چی میدونستم؟

من اونو نمیشناختم .یعنی اصلا نمیتونستم که بشناسم . اون کجا و من کجا!

سالهاس که در کنارشم. اما چیزی جز سردی و چشمایی عاشق ازش چیزی ندیدم.

دیدم که بارها مشتاقانه به دونه های اشک بارون نگاه میکنه و فهمیدم که چه قدر دوست

داشت جای اون ابرها باشه.

از من بیزار نبود اما راحت هم نبود. تا به حال یک بار هم با من صحبت نکرده ! البته خوب

من هم صحبت نکردم !!

هیچ وقت با اون نبودم همیشه جسمش رو دیدم. حتی میتونم حس کنم که جسمش رو هم

داره فرسوده میکنه. اما چرا؟    اه هیچ نمیفهمم.      دوباره و اینبار خیره تر نگاهش میکنم:

ولی ابنبار هم همون چیزهای قبلی رو فقط میبینم: ابشار موهاش، احاطه ی چشمهاش با

ابروهاش ، اندام نحیف ...   همین،  فقط همین .

اما فقط این نیست. میدونم که چیزهای مهم تری بیاد وجود داشته باشه که اونو چنین

بیقرار و ساکت کرده. اما من هیچ نمیفهمم دلیل این همه خود فرسایی رو.

بعضی شب ها که از روی حس کنجکاوی بلند میشم تا ببینمش، میبینم که داره صحبت میکنه

 اما با کی؟

نه سرجانمازه و نه تسبیح و قران تو دستاشه. حتی چادر نماز هم به سر نداره.

روبروی پنجره نشسته . میتونم نیمی از صورت ساکتش رو توی نور مهتاب ببینم.

تکیه ش رو به دیوار داده، زانوهاش رو داخل شکمش جمع کرده. دست هاش رو به هم

روی زانوهاش قلاب کرده.

چشم هاش از همیشه براق ترن. انگار نم اشکی روشون نشسته.

زیر لب زمزمه میکنه. نمیتونم صداش رو بفهمم. هیچ وقت نفهمیدم.

 همیشه حالت اونو دیدم  و افسوس خوردم که چه قدر بی مهابا و راحت صحبت میکنه.

مخاطبش رو درنمیابم ولی میفهمم که عاشقانه سخن میگه.

خلوتگاهش رو دوست دارم. در قید و بند هیج چیز نیست...

عاشقانه زمزمه میکنه، معصومانه نگاه میکنه، صادقانه اشک میریزه،

و منتظرانه به اسمان نگاه میکنه...

نگاهش رو برمیگردونه و به من خیره میشه . لبخندی روی لبهاش میشینه.

هنوز محو لبخندشم. چه کودکانه لبخند زد و لبخندش چه مهربانانه بود. کاش همیشه بخنده.

حیف اون نیست که اینگونه زندگی میکنه؟! از زندگیش چی فهمید؟  "من هیچ نمیدونم"

باز بارون با اشکهای ابیش دشت سیاه اما پاک چشمهاش رو خیس کرده.

صورتش رو برمیگردونه و تصویرش توی پنجره ی بخار گرفته ی روبروش  می افته.

خودش رو تو شیشه میبینه، او خود من هستم!

و چه افسوس که از خود خود بدورم ...

 

نوشته شده توسط در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 |
 

"به او گفتم که اسمان را هم از دست دادم."

                                      گفتم چه طور اسمان از من گرفته شد؟

 

وقتی متوجه شدم مردکه ی همسایه هر غروب یکی مثل خودش را از سر بازار برمیدارد میاورد

خانه اش و میبرد بالا پشت بام ،جایی مشرف به بامی که من میخوابیدم!

چندشم امد و جا خوابم را کشاندم زیر سقف.

                                      این طور شد که اسمان هم از من گرفته شد و

                                     خوابم را کشاندم زیر سقف.

                                     این طور شد که اسمان هم از من گرفته شد 

                                     (( می دانی؟!  ))        

 

همین جور که پلشتی جریان میابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از ان دور کند .

همین است که گام به گام عقب نشینی می کند ،عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش،

به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می شود. چاله. به نوعی تاریکخانه .

 

"خوش بین بودم، پس گذشت می کردم."

"چه می توانستم بکنم؟"

"نتیجه یکی بود."

"من از زیر اسمان رانده شده بودم به زیر سقف."     

                                           

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 |

 

من و تو تنها. تنهاترین تنها. روی سکوی پرواز عشق ایستاده ایم. در نهایت بلندی.

دست در دست هم. چشم در چشم هم. خالی از همه ی تعلقات.

سرشار از رها شدن. ناامید از همه نامردمان و امیدوار به هم.

بگذار در تو گم شوم و با تو پیدا شوم، جایی دیگر و زمانی دیگر!

 

بگذار برویم. ما از اینها نیستیم!

جای ما جایی دیگر است. در این دنیای خاکی ما به هم نمیرسیم !

ما مال اینجا نیستیم. اهل نااهلان نیستیم. همرنگ رنگارنگ ها نیستیم !

 

اینجا برای ما نیست و ما برای اینجا نیستسم.

بیا رها شویم. رها شویم حتی از وابستگی رها شدن.

دستهای سردم،چشمان عاشقم،روح بی قرارم،شانه های بی تکیه گاهم،قلب خسته م

پاهای ناتوانم،ارام نیستند.

 

اینجا تنها قرار، موندن همرنگی با بی رنگیه.

اگر اینجا بمانیم همرنگ این نامردمان میشویم،تو که دوست نداری ؟!

 

                               *********

 

روی سکوی پرواز عشق ایستاده ایم. در نهایت بلندی. دست در دست هم.

....

 پرواز سرانجام ماست. 

...

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 |
 

"یا مقلب القلوب"

 

به رسم هر ساله ، برای تبعیت از کلیشه ها ، برای اغازی دوباره و سال

جدید و امید های دل ارام کننده و این حرف ها پست نمیزنم،

این بار به بهانه ی تو از برای خودم مینویسم

 

ــ صبر میخوام تا که بتونم روزها ی اینده و قدرت بی انتهای تو رو ببینم و ببینم که

میشه همه چیز عوض شه و "بعد از هر سختی اسانی است" این جمله رو

که دیگه خودت گفتی من فقط میخوام اثباتش رو ببینم.

ــ رضایت میخوام تا بتونم داشته هام رو ببینم.

ــ ارامش میخوام تا ببتونم زندگی کنم.

ــ ایمان میخوام تا کم نیارم.

 

و تو رو میخوام تا به همه چیز برسم.

 

"حول حالنا الی احسن الحال"

 

پ.ن: امیدوارم بهترین اتفاق های زندگیتون منتظرتون باشه.

شما هم که با بهانه رفتین پیشش ما رو هم فراموش نکنید.

 بهار جانتان مبارک

 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 |
 

نمیدانم، چون از خدا میخواهم که کمکم کند، تو را به من نمیدهد؟

نمیدانم، از خدا دیگر کمک نخواهم که تو را به من بدهد؟

 

... میدانم.

 

 

نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 |
 

ایا تو به این دلیل که ان بالا نوشته شده است ادم رذل و پدر سوخته ای هستی؟

یا اینکه چون ان بالا بالا ها میدانسته اند که ادم پدر سوخته ای هستی این را

نوشته اند؟

ـ کدام علت است و کدام معلول؟

 

پ.ن : لازم بود که بگم منظور از "تو" منظوری کنایه ایه ،یه وقت مشکلی پیش نیاد.

 

نوشته شده توسط در یکشنبه دوم اسفند 1388 |
 

اگر مخالفان خود را به پای چوبه اعدام میکشانی !

    بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب

اگر مخالفان خود را به زندان میفرستی !

    بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس

اگر با مخالفان خود به جنگ درافتی

    بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو

و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و انها را متقاعد می سازی

و به سخنان حق انها قناعت می کنی

   بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل

                                                     

                                                                        "دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم بهمن 1388 |
 

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده نگه داشت.

همین بود که مرا از این همه دلگیرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

هرگاه با دیگران بودم خود را تنها میدیدم ، تنها با خودم. تنها نبودم اما،

اما اکنون نمیدانم این "خودم" کیست؟   کدام است؟

 

هرگاه تنها میشوم گروهی خود را در من میاویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی

در چهره هر یک خیره میشوم و خود را نمیشناسم!

نمیدانم کدامم؟

 

میبینی که چه پریشانی ها در به کار بردن این ضمیر اول شخص دارم، متکلم!

نمیدانم بگویم از این ها من کدامم یا از این ها من کدام است؟

پس انکه تردید میکند و در میا این "من"ها سراسیمه میگردد و می جوید کیست؟

من همان نیستم؟

اگر اری پس انکه این من را نیز هم اکنن نشانم میدهد کیست؟

 

اوه که خسته شده ام!

باید رها کنم.

رها میکنم.

اما چگونه میتوانم تحمل کنم؟

 

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را  داشتم و اکنون تحمل خودم رنج اورتر شده است.

 

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم ؟!

 

"دکتر علی شریعتی"

 

 

 

نوشته شده توسط در سه شنبه ششم بهمن 1388 |
 

چون عشق جای تهی کند،

تهیگاه انرا "مرگ" میتواند پر کند یا "نفرت" ،

و بعضا هر دو با هم.

اما چگونه میتوانی نفرت داشته باشی از زلالی اب چشمه ساری که گوارای تو بود

و ستوده ی تو و چنان چون یک ایین حیاتی قدیمی میستودیش.

              

                                    نه،من اب را نمی الودم

                       من ایین ستایش را به جا می اوردم در برابر او

 

کنایه از حیات ،خود حیات بود برایم او، ناتاناییل، مهاما ،

واکنون مرگ،

          مرگ و نفرت ان پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است

                                  

                                  پیشکش ، و نه پیشنهاد !

                                "چه بی رحمانه نابود شدم"

 

نوشته شده توسط در جمعه هجدهم دی 1388 |
 

این جا اسمان بی رنگ است!

انقدر که فکر میکنی خدا صدایت را نمیشنود

رویاهایت تا به اسمان برسند فراموش میشوند و محو!

ابی نیست، خاکستری هم نیست،

شاید قرمز باشد!

شاید سفید باشد!

تا به حال برای دیدنش سربلند نکرده ام !

 

پ.ن:حالا یه کوچولو تغییرش میدم

این جا اسمان سبز است!

انقدر که فکر میکنی خدا صدایت را نمیشنود !

رویاهایت تا به اسمان برسند فراموش میشوند و محو!

ابی نیست،

خاکستری شاید،

شاید هم قرمز !

و شاید هم سفید !

چه جالب نمیشه سفید رو حتی سفید بنویسی ! اگه سفید بنویسی دیده نمیشه پس خونده نمیشه

پس باید سفید رو هم سیاه بنویسی پس سفید رو هم سیاه ببینی !

اما تو خودت هر رنگی دوست داری ببین اسمون رو،

شاید همون بیرنگ متن بالا بهتر باشه ...

 

 

نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم دی 1388 |
 

مغزم،

مغزم درد میکند

از حرف زدن، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام،

خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت،مغایر،متضادو ... گفته ام و شنیده ام،

خاموش شده و باز برافروخته ام،

پرخاش کرده و باز خوددار شده ام،

خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر میگیرند،

مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.

اشک هرگز!

فقط چشم هایم داغ میشوند، انگار گر میگیرند و لحظاتی بعد احساس میکنم فقط مرطوب شده اند،

اندکی مرطوب.

 

خسته ام،

این دست هاخسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟

دقیق میشوم،دقیق و متمرکز میشوم بلکه بشنوم،

اما نه، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه ی یک کاج بال میزند.

داد زده ام و پرت کرده ام ! صدای غار غارم را توی صورت همه پرتاب میکنم! میکوبم!

 

اگر این داد است

بی داد چیست ؟

 

نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم دی 1388 |